نامه به خدا

کدوم طرف برم؟؟

هر وقت سر دو راهی موندی.... 

آروم باش.....

یه نفس عمیق بکش....

یه بسم الله الرحمن الرحیم بگو...

بعدشم بگو خدایا .... کمکم کن راه درست رو انتخاب کنم... راهی که منو به تو میرسونه... 

کمکم کن راهی رو انتخاب کنم که تو ازم راضی باشی....

هدایتم کن.... دستمو بگیر...

 

توکل کن بهش... 

راهو بهت نشون میده...

خودتو بسپر بهش...

خدا خوبیه بنده هاشو میخواد

 

الهی به امید تو

از همه دوستای خوبم ممنونم که کنارمن...

من کار خاصی نمیکنم.... حرفایی که خدا به ذهنم میاره براتون مینویسم...

شاد باشید...

سرحال باشید..

به دنیا محبت کن... دوست داشته باش...

عشق بورز...

 

خدایا شکرت

دلیل خلقتتو پیدا کن

متن زیر رو بخونید تا منظورمو درک کنید:

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گل‌ها را کاشته  و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند.
او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می‌کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی‌توانم مثل او چنین میوه‌هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم.
پادشاه به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود ...! پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته یک گل سرخ نیز خشک شده بود. وقتی که علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی‌توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
پادشاه در ادامه گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه‌ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی‌اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد:
ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می‌کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر پادشاه که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است، می‌خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می‌کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می‌خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می‌توانم زیباترین موجود باشم.

خدا بی دلیل مارو خلق نکرده..فقط کافیه دلیلشو پیداش کنیم..!
خدایا کمکم کن راز خلقتم رو  پیدا کنم... من فکر میکنم اولیش اینه که تو رو بپرستم... کمکم کن بقیه ش هم خوب درک کنم...
الهی به امید تو..
شکرت خدای مهربون

خدایا تو رو دارم

تو رو دارم خدا دیگه هیچی نمیخوام....تو هستی شادی هست...آرامش هست...تو که همیشه هستی ...پس شادی و آرامش هم همیشه هست....شکرت که نجاتم دادی...شکرت که هدایتم کردی...

 

با تو من رهام خدا...آرومم خدا...

میخوام

شاد باشم... چون عاشق تو ام خدا ....

/ 0 نظر / 25 بازدید