عاشیق-عباس-توفارقانلی-(فولکلور-آذربایجان)

 

    بنام خدای شادی آفرین ...     

رد پای دریا

حرفهای دیگران رادروسعت خویش حل کن تا

دریا بمانی.(برگرفته از بخش حکایتهای وبلاگ امید نرگس )

 برای اطلاع بیشتر به بخشهای دیگر این وبلاگ مراجعه شود.

قطره دریاست اگربا دریاست

 ورنه  او قطره و دریا،دریاست

 

میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”!!!

میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سنگ
که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.

 ashig abas1.jpg

عاشیق عباس در سروده‌های خود تخلص «قول عباس» و

«شکسته عباس» و «بایات عباس»

هم به ‌کار می‌گیرد. خود از مردم «توفارقان» (= آذرشهر

کنونی) بوده ...نامم عاشیق عباس، خود از توفارقان، ... به

 «به‌یه‌نمز» (= نمی‌پسندد)، نابرابری‌های 

 


 اجتماعی و تضاد میان دارایان و ناداران را به روشنی تصویر کرده است:.

 

 

 

 

 

 


  توفارقان همان آذرشهر امروزی است و تا جایی که من شنیدم
مدفن عاشیق عباس توفارقانلی نیز در ... لینک های مرتبط : داستان عباس و گولگز،.

 مصلای تاریخی و مذهبی آذرشهر

کمی آنطرف این مصلا ، محل قبر و عروج ملکوتی عاشیق عباس توفارقانلی است.

شاعر اوستادنامه‌ها

 

 آفرینش هنری و موسیقایی «عباس توفارقانلی» نیز وابستگی عمیقی به ادبیات شفاهی داشت و هم از این رو، او را نیز یکی از نمایندگان شعر و موسیقی عاشیقی به شمار می‌آورند.

 

منظومه‌ی نامبردار «عباس و گولگز» که یکی از زیباترین داستان‌های منظوم ادبیات عاشیقی است توسط عاشیق‌های هم‌روزگار عاشیق عباس و با الهام از زندگی او ساخته شده است. آفرینندگان این منظومه‌ی زیبای عاشقانه، حوادث زندگی عاشیق عباس را اساس قرار داده‌اند و از مسایل اجتماعی و ضروری زمانه سخن به میان آورده‌اند.

 

در منظومه‌ از مبارزه و ستیز عاشیق عباس با شاه عباس صفوی سخن به میان می‌آید. عاشیق‌ها در سیمای عاشیق عباس قهرمان این منظومه، سجایای نیک مردم، دفاع از منافع خلق، استقامت و صداقت آنان را جان بخشیده‌اند. گذشته از شاه عباس، نام شخصیت‌های تاریخی دیگری نظیری «الله‌وردی‌خان»، «دلی بئجان» و جز این‌ها در منظومه آمده است و نشانگر آن است که عاشیق عباس با اینان هم‌زمان بوده است. «دوستو شیروانی» از عاشیق‌های توانای هم‌روزگار او بود. از مناظره‌ای که از عاشیقعباس و دوستو شیروانی بر جای مانده، روشن می‌شود کهعباس در آن زمان جوان و نورس بوده و تازه به دنیای ادب و موسیقی عاشیقی گام نهاده است. در حالی که دوستو شیروانی عاشیقی دیرسال و نامبردار بود. در این مناظره دوستو شیروانی به عباس «آی جوان عاشیق!» و عباس به او «کامیل اوستا» خطاب می‌کند.

 

عاشیق عباس در سروده‌های خود تخلص «قول عباس» و «شکسته عباس» و «بایات عباس» هم به ‌کار می‌گیرد. خود از مردم «توفارقان» (= آذرشهر کنونی) بوده است. چندین ‌جا از زادگاه خود نام برده است. از جمله:

 

من تو را جان خطاب کردم، تو نیز من را.

 

بر آتش عشق، چون من گرفتار آی و بسوز.

 

نامم عاشیق عباس، خود از توفارقان،

 

گاه بر من بنال! و گاه یاد آر از من.

 

 

 

بنا به روایتی که در منظومه‌ی «عباس و گولگز» آمده است، عاشیق عباس به دختری به نام «گولگزپری» عاشق بود. شاه عباس وقتی از زیبایی «گولگزپری» خبر می‌گیرد، پهلوان خود «دلی بئجان» را مأمور می‌کند و او را به زور به اصفهان و حرم‌سرای خود می‌کشد:

 

من عباس هستم و دروغ نمی‌گویم،

 

مردم، من و سرزمین من را چاپیدند.

 

خواجه دلی بئجان، الله وردی‌خان،

 

آوخ! دلی بئجان دلدارم را هم برد.58

 

 

 

در ادبیات شفاهی، گاهی محبت وطن، مادر و یار، یک‌جا وحدت تشکیل می‌دهد؛ چرا که مردم همیشه مفاهیم وطن و مادر را مقدس و عزیز داشته‌اند. خود از این رو است که در شعری که با مردم بستگی دارد، این سه واژه- وطن، مادر و جانان- کنار هم و در آغوش هم آمده‌اند.

 

در قرون وسطا بیگانگان سرزمین‌ها را غارت می‌کردند و بخشی از مردم را به اسارت می‌گرفتند. در ادبیات شفاهی به ترانه‌ها و سرودهای بی‌شماری درباره‌ی این اسیران برمی‌خوریم. عاشیق عباس نیز به سرنوشت شوم سرزمین مادری خود و بلا و مصایبی که بر سر دلداده‌اش آمده، دل می‌سوزاند و مردم را به اتحاد و همبستگی فرا می‌خواند.

 

عاشیق عباس می‌دید که در نتیجه‌ی محاربات خونین فئودالی، شهرها به ویرانه‌زاری بدل می‌شدند، انسان‌ها گروه گروه نفی بلد و تبعید می‌شدند، چپاول‌های جنگی و مالیات‌های سنگین، به آتش کشیدن شهرها و روستاها، ربوده شدن دختران و زنان جوان برای حرم‌سراها فلاکت مردم را دو چندان می‌کرد. این است که عاشیق می‌خروشید و هم‌وطنان خود را به سوی اتحاد و یکپارچگی فرا می‌خواند:

 

عباس این سخنان را به آهستگی می‌سراید،

 

جوی بیاندازید و آب روان سازید.

 

اگر مردم یکی باشند، کوه را جاکن می‌کنند.

 

اگر حرف یکی باشد، ضربه‌اش سنگ را می‌شکند.59

 

 

 

عاشیق عباس به طور کلی اندیشه‌ها و آرزوهای توده‌های مردم را ترنم کرده است:

 

در آسمان، اختران به شمارند،

 

بیمار صدساله جان گرفته است.

 

شما را گویم از زمانه‌ای که،

 

فقرا صورت بر پای گاو می‌مالند.60

 

 

 

در این سروده‌ها که به آهنگ‌های سوزناکی اجرا می‌شده، محبت عمیقی نسبت به مردم ابراز شده است. به زبان فقرا و در جبهه‌ی آنان از منافعشان دفاع می‌کند. از واقعیت‌های تلخ‌بار جامعه‌ی فئودالی و بی‌ارزش بودن راستی و درستی سخن می‌گوید:

 

کرّه‌ها پشت سر مادینه‌ها ره می‌سپرند،

 

هر کس به این جهان پا نهاد، روزی هم خواهد رفت.

 

اگر دارایان دروغ گویند و فقیران راست گویند،

 

سخنِ دارایان را می‌نیوشند.61

 

 

 

در جاهای دیگر، به‌تکرار، از تلخی حیات پر مشقت مردم حرف می‌زند:

 

پری من!

 

عباس را به پای چوبه‌ی دار بردند،

 

هم‌چنان که فقرا را به پای پول می‌برند.

 

کاش چون حنا بر پای تو می‌لغزیدم.

 

اکنون بر جوانمردی چون من پوزخند بزن!62

 

 

 

عاشیق عباس گرچه از ماهیت اصلی حدوث فقر و فلاکت در جامعه‌ی فئودالی آن عهد آگاهی درست نداشت، ولی تضاد عمیق میان طبقات حاکمه با توده‌های مردم را می‌دید. مساله‌ی دارا و نادار از مسایل اساسی شعر عاشیق عباس است. در اوستادنامه‌ای معروف به «به‌یه‌نمز» (= نمی‌پسندد)، نابرابری‌های اجتماعی و تضاد میان دارایان و ناداران را به روشنی تصویر کرده است:

 

شما را گویم از زمانه‌ای که،

 

کلاغ سیاه، بلبل زیبا را نمی‌پسندد.

 

پسران پدر، دختران مادر را،

 

و عروسان مادر شوهر را نمی‌پسندند.

 

 

 

کسانی سرگردان کوهساران‌اند،

 

کسانی که آرایه‌شان گل‌ها و نرگس‌هاست،

 

کسانی تن‌پوش کرباس هم ندارند،

 

کسانی که حریر می‌پوشند و زربفت را نمی‌پسندند.

 

 

 

کسانی اراده می‌کنند و کار زیاده،

 

کسانی به مراد خود نمی‌رسند،

 

کسانی به نان جوین محتاج‌اند،

 

کسانی هم کره می‌خورند و عسل را نمی‌پسندند.63

 

 

 

موضوع اصلی و اساسی شعر عاشیق عباس، احساس‌های انسانی و این جهانی و زندگی جاندار و واقعی است. در شعر «قشنگ اسمر» (= اسمرِ زیبا) گوید:

 

همه می‌دانند از نسل «آدم آتا» هستم،

 

آسمان را ندانم،‌ هفت لای زمین هستم.

 

شکسته عباس خراباتی‌ام،

 

تو ای دل، آبادت ندیدم.64

 

 

 

«خراباتی» در ادبیات آذری، معنایی سوای مفهوم خود در فارسی دارد. در این‌جا خراباتی، یعنی کسی که به احکام خرافه‌پرستی گردن نمی‌نهد و به تلذذ معقول از زندگی گرایش دارد و امیال طبیعی و این جهانی در خود می‌پرورد. در گذشته، در شهرهای کهن آذربایجان محله‌هایی به نام «خرابات» بوده است که در آن‌جاها رقصندگان، نوازنده‌ها، شاعران، هنرمندان و «اهل حال» جمع می‌شد. این گروه اغلب رفاه مادی نیز نداشتند. هم این است که عاشیق عباس می‌گوید:«تو ای دل، آبادت ندیدم!»

 

در شعرهای دیگری نیز از زندگی ناخرسندی نشان می‌دهد:

 

چون پروانه دور سرت می‌گردم،

 

به حسرت چشم به راهم، من را نگر.

 

از ستم عشق و از دست جور چرخ،

 

رنگ رخسارم زرد شد و چون گل پژمردم، من را نگر!65

 

 

 

این دنیا که برای برخی‌ها وسیع است، برای او تنگی می‌کند:

 

عباس می‌گوید روی جوان زیباست.

 

دل من سوراخ سوراخ است.

 

شما را گویم از چه رو این جهان بزرگ، من را تنگ است.66

 

 

 

گاهی که غم و دردش فزون می‌شود، از بی‌وفایی دنیا و بی‌اعتباری زیبارخان هم شکوه می‌کند:

 

مه از این کوه‌ها بگذر،

 

بهار آمد، برف بر جا نیست.

 

این جهان بی‌وفاست،

 

زیبارخان را اعتبار نیست.67

 

 

 

اما این‌گونه بی‌تابی‌ها در خلاقیت عاشیق عباس، حالت گذرا دارد. او در اصل عاشیقی مثبت‌اندیش است. بیشترین بخش خلاقیت وی به عشق و محبت اختصاص دارد. عشق الهی برای او نیرومندترین حس است که به زندگی پای‌بندش می‌کند. زیبارخان شعر او حتی زیباتر از حوریان افسانه‌ای و خیالی‌اند:

 

زیبارخی تیرم زد،

 

چنین ابرویی ندیده‌ام.

 

حوریان و فرشتگان هم گرد آیند،

 

همچو او فرشته نمی‌شوند.68

 

 

 

این زیبارخ، زیبایی معنوی هم دارد و «دردشناس» است:

 

بگریاند و سپس خنده بریزد،

 

اشک چشمم را پاک کند،

 

زیبارخی که دردشناس باشد،

 

اشاره‌ی چشم و ابرو را نیازی نمی‌شاید.69

 

 

 

عاشیق او را چشم و چراغ خود و نشاط دلش می‌داند:

 

به هنگام ملالت دل غمینم،

 

دیدم، یار آمد، یار آمد.

 

چشم و چراغ دلباخته‌اش،

 

دیدم یار آمد، یار آمد.70

 

 

 

هجران انتظار و حسرت دوری از وطن نیز از مضامین اساسی شعر عاشیقی او است:

 

عارفان، شما را می‌گویم از جبر خونین فلک،

 

از خویش و آشنا و ایل خود جدا شدم.

 

چون فرهاد قهر شیرین خوردم،

 

و بسان سیم از ساز جدا شدم.71

 

 

 

در جای دیگر می‌گوید:

 

به فرمان شاه،‌ خان بر خان هجوم برد،

 

به جای اشک، خون از چشمم سرازیر شد.

 

دست‌ها از هم گشود، زبان پیچید، جان در رفت.

 

آخرش بر دار بردند و نیامد.72

 

 

 

عاشیق عباس به ظرایف و دقایق موسیقایی زبان شعر آشناست. زبانش ساده، جاندار، شیرین و طبیعی است. چنان‌که نمی‌توان میان آن‌ها با بایاتی‌ها و قوشماها فرق نهاد:

 

عباس گوید گل سرخ را بچین،

 

و بر روی سینه‌ام بیافشان.

 

دو بوسه از صورت سفیدگونت بده،

 

این را سهم همسایگی‌مان بشمار!73

 

 

 

و یا این‌که:

 

لب و دهانش چون صدف نازک،

 

تا دلش را به دست آرم، دلم خون شد.

 

مرگ از این زندگی بهتر است،

 

ای جوانمردی که از ایل خود جدا شود.74

 

 

 

عباس توفارقانلی، اوستادنامه‌های زیبایی نیز دارد. در این اوستادنامه‌ها به نصایح اخلاقی و تربیتی برمی‌خیزد، از دورویی، بخالت، خیانت، دزدی، چاپلوسی و غیر این‌ها انتقاد می‌کند و انسان‌ها را به نیک‌خواهی، گشاددستی، دوستی و برادری فرا می‌خواند:

 

کوچک‌تر از خود را کار نفرما،

 

حرفت زمین می‌افتد و بی‌مقدار می‌شوی.

 

هر کاری داری به دست خود انجام ده،

 

انسان در کار خود خیانت نمی‌کند.

 

 

 

حرمت بزرگ‌تر از خود را نگه‌دار،

 

و در برخورد از احوالش جویا شو.

 

همسایه‌ات را چون امانت می‌دان،

 

آن‌که نابودی همسایه‌اش را خواهد، خود نابود شود.75

 

 

 

دلنشین‌ترین تشبیهات و استعاره‌ها و مبالغه‌هایی که برگزیده و در شعر خود به کار برده، گاه اعجازآور است:

 

دلا! چون مجنون سر به صحرا بردار،

 

بر شاخه‌ی لاله‌ها بوسه‌ زن.

 

چون پروانه دور سر دلدار بچرخ،

 

گیسوانش را بگشای و ماهش را بوسه زن.76

 

 

 

نوع «گرایلی» نیز در خلاقیت عاشیق عباس جای عمده دارد. زیبایی‌ها و مناظر طبیعی در این نوع سروده‌ها وضعی دیگر پیدا می‌کنند:

 

اینک فصل بهار آمد،

 

وقت لاله‌های کوهستان‌هاست.

 

گل سرخ شکوفان شده،

 

روزگار بلبلان فرا رسیده است.77

 

 

 

عاشیق عباس در گرایلی‌های خود مضمون شکوه و حسرت و غم نیز می‌پرورد:

 

دل من که دردت را شمار نیست!

 

چه ناله می‌کنی؟ چرا می‌گریی؟

 

ای رفیق غم! دل من!

 

سرانجام تو هم زنّار می‌بندی.78

 

 

 

شعر عاشیق عباس سیال و سلیس است؛ آهنگین و موزون و لطیف است. در سروده‌های دلنشین و صمیمی خود از ذوق شاعرانه‌اش فراوان سود جسته و با الهام از گنجینه‌ی فولکلور و ادبیات بومی سرزمین خویش آن را دارا کرده است.

 

بسیاری از شعرهای عاشیق عباس جزو گنجینه‌ی عظیم فولکلور آذری درآمده و سینه به سینه به نسل‌های بازپسین منتقل شده است. در این انتقالات مردم  به سبک و سیاق خود تغییرهایی نیز در آن‌ها داده‌اند، دوباره‌سازی و صیقل‌کاری کرده‌اند و بعضی‌ها را حتی تکمیل نموده‌اند:

 

گام بر راه نهادم، ترسیدم،

 

از دست درد و غم، خواب به چشمم نیامد،

 

شکارچی خسته‌ای بودم، نتوانستم بگیرم،

 

شکارم کوه‌های پر برف را پشت سر نهاد.

 

برده در میان مردم خوشنام است،

 

با اشک چشمم بر دریا آب پاشیدم.

 

مرغ دل در آسمان بال بر هم زد،

 

بند خود را پاره کرد و در رفت.

 

من عباسم،‌ دروغ نمی‌گویم.

 

بلبل ناآشنا را به استخر ما گذار نمی‌افتد.

 

ترلان به دست من نادان افتاد،

 

نتوانستم شکارش کنم و دررفت.79

 

 

 

ویژگی‌های نیکو و مثبت شعر عاشیق بعدها در تکامل ادبیات عاشیقی نقش بزرگی بازی کرد و تأثیر عمیقی در خلاقیت عاشیق‌ها بر جای نهاد و بسیاری از عاشیق‌ها از او به عنوان «استاد» و با احترام یاد کردند. آهنگ‌های چندی نیز منسوب به او است که امروزه عاشیق‌ها، این قوپوزنوازان دلسوخته، در ساز اجرا می‌کنند و یاد او را گرامی می‌دارند.

 

 

 

یکی از میراث ماندگار و جاویدان ایران عاشق ها و ادبیات عاشق ها است. آنان مردانی الهی و وطن پرست هستند که در طول تاریخ پرفراز و نشیب ایران به عنوان نماد استواری و استقامت با سازهای دلنوازشان به عنوان یک سرباز دلیر و سرفراز از حریم معنوی و ادبی کشورشان بخصوص منطقه آذربایجان در مقابل انواع هجمه ها و خطرات احتمالی دفاع نموده و هم اکنون با پاکی و زلالی چون اشک چشم در خدمت فرهنگ و تاریخ مان در اوج گمنامی و بی هیچ توقعی کارهایی بس ارزنده و ماندگار انجام می دهند.

واژه عاشق مترادف عشق و مهر و دوست داشتن است. برخی بر این باورند که عاشق از عشق و نور و محبت خلق شده است، عاشق ها از کجا و هرطور که بوجود آمده باشند در دل و باور مردم جای دارند. خاک آذربایجان و بخصوص قره داغ امروز نیز مثل گذشته خاستگاه و مهد عاشق هایی اهل دل و هنرمند است که آثار و سبک هر یک برای اهل فن و علاقمندان آشنا و قابل ستایش است.

آثاری که از عاشق قربانی در دست است نشان می دهد خاستگاه وی همین خاک زرخیز بوده است. او در همین خاک بالیده و زخمه بر ساز زده است، شعرها سروده و داستان ها به رشته تحریر درآورده و هنر عاشق های ترک را به جایگاه والایی رسانده است.

در منطقه قره داغ عاشق های بنامی چون عاشق قربانی، ساری عاشق، تیکمه داشلی خسته قاسم، عاشق قریب، عاشق قشم، عاشق حسین جوان، عاشق حسن اسکندری، عاشق عزیز، چنگیز مهدی پور، عاشق علی عبادی قره خانلو و صدها عاشق دیگر از قرن پانزدهم تاکنون هنر عاشقی را با تمام وجود سرزنده و پویا نگه داشته اند.

اواخر تیرماه سال جاری نخستین جشنواره عاشقلار دئییشمه سی با نام عاشق عباس توفارقانلی به همت سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز برگزار شد، این جشنواره باحضور 20گروه برگزیده هیئت داوران و تک نوازی های منتخب این هیئت برگزار شد.( عاشق عباس توفارقانلی عاشق نابغه ای بوده که در اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم می زیسته است.)

این نخستین جشنواره هدفمند و منسجمی بود که در تبریز به صورت پویا و با اصول و قواعد قابل قبول برگزار گردید و برای چندروز دل هزاران دلداده را به خود معطوف کرد. بدون اغراق باید گفت سالن الغدیر تاکنون چنان شور و نشاط و هیجانی به خود ندیده بود.

چراکه «عاشیقین هارایی، هارای یاغدیریردی

اورداکی، دیل، آغیز، سوزدن اوسانار

چاغیرین مطلبی تللر سویله سین

دوداغ دانیشارسا اوت توتوب یانار

گرکدیر زخمه لر تئللر سویله سین

جمعیت عظیمی به تماشای فرهنگ اصیل آذربایجان آمده بودند سالن الغدیر سرتاسر پر شده بود و عطش مردم مشتاق و دلداده ادبیات عاشقی فرو نمی نشست. درب های سالن توسط حراست بسته شده بود اما خیلی ها از پشت درب شیشه ای در انتظار چشیدن جرعه ای از می گوارای عاشقی بودند.

عاشق ها در طول تاریخ به عنوان سک

/ 0 نظر / 18 بازدید