درد دل مولا علی (ع) :

 

 

درد دل مولا علی (ع) :
بگذارید که تنها باشم
دور از این مردم دنیا باشم
شهرتان شهر سکوت
آشنایان همه مات و مبهوت
مونس درد کجاست ؟
نفسی که شرر سینه کند سرد کجاست؟
بگذارید که تنها باشم
روبهان شیر شدند، دوستان پیر شدند
از پریشانی احوال علی همه دلگیر شدند
آه قلبم تنگ است، دل مردم سنگ است
پای این قافله تا روز قیامت لنگ است
بگذارید که تنها باشم
روزگاری که مرا خانه نشین می کردند
حکمرانان دغل دعوی دین می کردند
هرچه فریاد زدم نشنیدید
اشک من ریخت شما خندید
ماجرا را دیدید؟
بگذارید که تنها باشم
قوم و همسایه که زهرا (س) به نماز شب خود
با دلی خسته دعاشان می کرد
روی ما پنجره هارا بستند
این جماعت پستند
بگذارید که تنها باشم
ای کسانی که نمودید علی را تکذیب
بس کنید اینهمه تزویر و فریب
منم آن یار غریب
کامدم بر درتان در شب تار
پی همصحبت و یار
فاطمه ناقه سوار
گفتم این دختر طاهاست نمودید انکار
رفت آخربه مزار
بگذارید که تنها باشم
دور باش ای دنیا، کور باش ای دنیا
که نمی خواهم از این غصه رهایی یابم
علی بی تابم
سالها با غم و تنهایی دل خو کردم
به خدا رو کردم
فرقت یار مرا خواهد کشت
غم مسمار مرا خواهد کشت
در و دیوار مرا خوهد کشت
بگذارید که تنها باشم
اللهم عجل لولیک الفرج

 زهرا ( س ) : یا علی

ازهمان روزی که مویت را نشانم داده ای    تار می بینم جهان را گرچه چشمم سالم است
از همان روزی که مویت را نشانم داده ای،تار می بینم جهان را،
گرچه چشمم سالم است.
  دست بر فتنه لئیمان زمان بگشادند، بر حریم علی و فاطمه پا بنهادند، در و دیوار گواهی
دادند. که علی مظلوم است، از حقش محروم است، جامعه مسموم است ...

درسحرگاه بیست ویکم رمضان سال چهل هجری پیکرعلی دفن شد روح علی بازهرابود...
شهرتان ... در و دیوار گواهی دادند. که علی مظلوم است،. از حقش محروم است،. جامعه مسموم
است.

علی علیه السلام از دیدگاه مولوی در مثنوی معنوی

 

 

چکیده

هر یک از انسان های وارسته و با عظمت معمولاً خود را وامدار شخص یا اشخاص با عظمت دیگر دانسته اند. مولوی نیز به عنوان یکی از شخصیت های بزرگ اسلامی، در کتاب مثنوی، علاقه شدید خود را نسبت به چند نفر نشان داده است. از میان این شخصیت ها، او به دو نفر نه تنها علاقه، بلکه عشق نشان داده است که عبارتند از: حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام .

از دیدگاه مولوی، تنها کسی که صلاحیت مولویت برای تمام مسلمانان و بلکه تمام انسان ها را دارد امام علی علیه السلام است؛ زیرا ایشان به مقام شامخ آزادی و آزادسازی رسیده است. به همین سبب، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فقط او را جانشین خود ساخت.

عفو حضرت علی علیه السلام از دشمن خود، بلکه از قاتل خود نیز از آزادی او نشأت می گیرد. ارزش انسان به اندازه آزادی او از قید و بند دنیا و رسیدن به مقام بندگی خالصانه است که اوج این مقام را پس از نبی اکرم صلی الله علیه و آله باید در حضرت علی علیه السلام جست وجو کرد.

مقدّمه

تأثیر شخصیت های بزرگ در تعالی افراد رو به رشد و تبدیل آن ها به شخصیت های تأثیرگذار یکی از وقایع مهم تاریخی است.

در عرفان اسلامی، هیچ شخصیت بزرگی وجود ندارد که از شخصیت بزرگ تر از خود متأثر نبوده باشد. نقش انسان های متعالی در پرورش معنویت و تکامل بزرگان عرفان و ادب بیش از تحقیق و مطالعه و ریاضت های فردی آن ها بوده است. بدین روی، عرفا معمولاً خود را ممنون و مدیون استادان و مرشدان خود می دانند تا امور دیگر. در عرفان اسلامی و آثار عارفان اسلام، نقش دو شخص به خوبی مشهود است. هیچ عارف و عالمی نیست که در آثار قلمی و زبانی خود از این دو شخصیت عظیم اسلامی یاد نکرده و به این دو عشق نورزیده باشد: حضرت محمّد بن عبداللّه صلی الله علیه و آله و حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام .

عرفا اگر از عارفی نام می برند، معمولاً در حدّ تکریم او و ذکر کمالات وی سخن می گویند. اما وقتی سخن به پیامبر اکرم و حضرت علی علیهماالسلام رسد، عنان سخن از کف می دهند و با پای دل به میدان آمده، میدان داری می کنند؛ در اینجا، سخن به دست عشق می افتد و کلام عاشقانه می گردد. این نقشِ منحصر به فرد مختص پیامبر اکرم و حضرت علی علیهماالسلام است.

بنابراین، باروری و وسعت و عمق عرفان و ادب اسلامی در پرتو انوار این دو گوهر تابناک و بی بدیل بوده است. در اینجا، محور بحث در باب مولای متقیّان حضرت علی علیه السلام است که در مثنوی مولوی به تصویر کشیده شده است.

علی علیه السلام؛ بارگاه احدیّت

یکی از معنوی ترین ماجراهایی که در مثنوی بیان شده، ماجرای جنگ عمرو بن عبدود با حضرت علی علیه السلام در جنگ «خندق» است. مولوی از کسی که با امیرالمؤمنین جنگ کرده است، نام نبرده و نگفته که این ماجرا واقع در کدام جنگ بوده، بلکه تنها به بیان موضوع می پردازد: اینکه مبارزی در یکی از جنگ ها به جنگ امام علی علیه السلام آمد و وقتی مغلوب وی شد، به آن حضرت بی احترامی کرد، ولی او به جای آنکه مقابله به مثل کند، مقابله به عکس کرد.

این برخورد موجب حیرانی آن مبارز گشت؛ زیرا عموما مردم مقابله به مثل می کنند، اما حریف او در اینجا مقابله به عکس کرد. وقتی از فلسفه این عمل سؤال کرد و جواب امام را شنید، از کرده خود پشیمان شد و به اسلام گروید و به تبع او، خانواده و خویشاوندان وی نیز به اسلام گرویدند. آنچه در تاریخ اسلام آمده این است که ماجرا به کشته شدن دشمن خاتمه می یابد، ولی مولوی قضیه را به مسلمان شدن وی ختم می کند.

البته شیوه مولوی در این قبیل مسائل، نتیجه گیری از ماجراست، نه سندیت آن. او می خواهد در قالب قصه ای، به بیان حقایق بپردازد و باید و نبایدهای انسانی را در ضمن آن بیان کند.

بعضی از اندیشمندان نیز احتمال داده اند که شاید این ماجرا دو بار اتفاق افتاده باشد. یک بار در جنگ «خندق» و بار دیگر در زمانی دیگر؛ زیرا مولوی در این ماجرا، از دشمن حضرت علی علیه السلام به «گبر» تعبیر کرده است، در حالی که عمرو بن عبدود بت پرست بود، نه گبر.

مولوی ماجرا را با اخلاص امیرالمؤمنین علیه السلام شروع می کند و به مردم می گوید: باید از علی علیه السلام اخلاص عمل آموخت. سپس به بیان حالات و مقامات امام علی علیه السلام می پردازد و در ضمن این حالات، مسائلی را در رابطه با آن بیان می کند:

گفت: امیرالمؤمنین با آن جوانکه به هنگام نبرد، ای پهلوان

چون خدو انداختی در روی مننفس جنبید و تبه شد خوی من

نیم بهر حق شد و نیمی هواشرکت اندر کار حق نبود روا

نقش حق را هم به امر حق شکنبر زجاجه دوست سنگ دوست زن

گبر این بشنید و نوری شد پدیددر دل او تا که زنّاری برید

گفت: من تخم جفا می کاشتممن تو را نوعی دگر پنداشتم

تو ترازوی احدخو بوده ایبل زبانه هر ترازو بوده ای

تو تبار و اصل و خویشم بوده ایتو فروغ شمع کیشم بوده ای

من غلام آن چراغ چشم جوکه چراغت روشنی پذرفت ازو

من غلام موج آن دریای نورکه چنین گوهر برآرد در ظهور

عرضه کن بر من شهادت را که منمر تو را دیدم سرافراز زمن

قرب پنجه کس ز خویش و قوم اوعاشقانه سوی دین کردند رو

او به تیغ حلم چندین خلق راواخرید از تیغ چندین حلق را

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتربل ز صد لشکر ظفر انگیزتر.(3)

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزّه از دغل در غزا بر قهرمانی دست یافت زود شمشیری کشید و برشتافت او خدو انداخت در روی علی افتخار هر نبیّ و هر ولی آن خدو زد بر رخی که روی ماه سجده آرد پیش او در سجده گاه در زمان انداخت شمشیر آن علی کرد او اندر غزایش کاهلی گشت حیران آن مبارز زین عمل وز نمودن عفو و رحمِ بی محل گفت: بر من تیغ تیز افراشتی از چه افکندی مرا بگذاشتی؟ آن چه دیدی بهتر از پیکار من تا شدی تو سست در اشکار من؟ آن چه دیدی که چنین خشمت نشست تا چنان برقی نمود و باز جست؟ آن چه دیدی که مرا زان عکس دید در دل و جان شعله ای آمد پدید؟ آن چه دیدی برتر از کون و مکان که به از جان بود و بخشیدیم جان؟ در شجاعت شیر ربّانیستی در مروّت خود بدانی کیستی در مروّت ابر موسایی به تیه کآمد از وی خوان و نان بی شبیه ابرها گندم دهد کان را به جهد پخته و شیرین کند مردم چو شهد ابر موسی پَرِّ رحمت برگشاد پخته و شیرین بی زحمت بداد از برای پخته خواران کَرَم رحمتش افراشت در عالَم عَلَم تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا کم نشد یک روز زان اهل رجا تا هم ایشان از خسیسی خاستند گنْدنا و ترّه و خس خواستند امّت احمد که هستید از کرام تا قیامت هست باقی آن طعام ای علی که جمله عقل و دیده ای، شمّه ای واگو از آنچه دیده ای تیغ حلمت جان ما را چاک کرد آبِ علمت خاک ما را پاک کرد بازگو دانم که این اسرار هوست زانکه بی شمشیر کشتن کارِ اوست بازگو ای باز عرش خوش شکار، تا چه دیدی این زمان از کردگار؟ چشم تو ادراک غیب آموخته چشم های حاضران بردوخته راز بگشا ای علی مرتضی، ای پس از سوءالقضا، حسن القضا یا تو وا گو آنچه عقلت یافته ست یا بگویم آنچه بر من تافته ست از تو بر من تافت چون داری نهان می فشانی نور چون مه بی زبان لیک اگر در گفت آید قرص ماه شب رُوان را زودتر آرد به راه از غلط ایمن شوند و از ذهول بانگ مه غالب شود بر بانگ غول چون تو بابی آن مدینه علم را چون شعاعی آفتاب حلم را باز باش، ای باب، بر جویای باب تا رسد از تو قشور اندر لباب باز باش ای باب رحمت، تا ابد بارگاه ما «لَهُ کُفوا اَحد» گفت: فرما، یا امیرالمؤمنین تا بجنبد جان به تن در چون جنین چون جنین را نوبت تدبیر او از ستاره سوی خورشید آید او چون که وقت آید که گیرد جان جنین آفتابش آن زمان گردد معین این جنین در جنبش آید زافتاب کآفتابش جان همی بخشد شتاب از کدامین ره تعلّق یافت او در رَحِم با آفتاب خوب رو؟ از ره پنهان که دور از حسّ ماست آفتاب چرخ را بس راه هاست بازگو ای بازِ پَر افروخته، با شه و با ساعدش آموخته بازگو ای بازِ عنقا گیرِ شاه، ای سپاه اِشکن به خود، نی با سپاه امّت وحدی یکی و صد هزار بازگو ای بنده، بازت را شکار در محلِّ قهر، این رحمت ز چیست اژدها را دست دادن راه کیست؟ گفت: من تیغ از پی حق می زنم بنده حقّم، نه مأمور تنم شیر حقّم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا من چو تیغم وان زننده آفتاب «ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ» در حراب رخت خود را من ز رَه برداشتم غیر حق را من عدم انگاشتم سایه ام من که خدایم آفتاب حاجبم من، نیستم او را حجاب من چو تیغم پُر گهرهای وصال زنده گردانم، نه کشته در قتال خون نپوشد گوهر تیغ مرا باد از جا کی برد میغ مرا؟ کَه نیم، کوهم ز حلم و صبر و داد کوه را کی در رباید تند باد؟ آنکه از بادی رود از جا خسی ست زانکه باد ناموافق خود بسی ست باد خشم و باد شهوت باد آز بُرد او را که نبود اهل راز کوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم چون کاه بادم باد اوست جز به باد او نجنبد میل من نیست جز عشق احد سرخیل من کوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم چون کاه بادم باد اوست خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بسته ام زیرِ لگام تیغ حلمم، گردن خشمم ز دست خشم حق بر من چو رحمت آمده است غرق نورم گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب چون درآمد در میان غیر خدا تیغ را اندر میان کردن سزا تا «اَحَبَّ لِلّه» آید نامِ من تا که «اَبْغض لِلّه» آید کام من تا که «اَعْطا للّه» آید جود من تا که «اَمسک لِلّه» آید بود من بخل من لِلّه، عطا لِلّه و بس جمله لِلّه ام، نیم من آنِ کس و آنچه لِلّه می کنم تقلید نیست نیست تخییل و گمان جز دید نیست ز اجتهاد و از تحرّی رسته ام آستین بر دامن حق بسته ام گر همی پرّم همی بینم مطار ور همی گردم همی بینم مدار ورکشم باری بدانم تا کجا ماهم و خورشید پیشم پیشوا بیش ازین با خلق گفتن روی نیست بحر را گنجایی اندر جوی نیست پست می گویم به اندازه عقول عیب نبود، این بود کار رسول اندر آ من درگشادم مر تو را تُف زدی و تحفه دادم مر تو را پس جفاگر را چنین ها می دهم پیش پای چپ چه سان سر می نهم پر وفاگر را چه بخشم؟ تو بدان گنج ها و ملک های جاودان(2)

در بیان حکایت امیرالمؤمنین علیه السلام با گبر، مولوی نکاتی را ذکر کرده است که در ذیل، بدان ها اشاره می شود:

علی علیه السلام؛ افتخار انبیا علیهم السلام

علی علیه السلام یک شخص معمولی یا یک عارف و عالم وارسته یا یک رهبر فرزانه نیست. در جامعه اسلامی، این قبیل افراد زیاد بوده اند. او افتخار همه انبیا و رسولان الهی در طول تاریخ انسانی بوده است. بدین روی، تکریم حضرت علی علیه السلام تکریم انبیا، و توهین به او توهین به همه مقدّسات انسانی است.

او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی و هر ولی علی علیه السلام؛ مرد اخلاص عمل

شمشیر انداختن در لحظه ای که عقل و احساس آدمی دستور می دهد تا در نهایت شدت از آن استفاده شود، کار هر کسی نیست. تنها علی علیه السلام می تواند در این لحظه شمشیر را کنار نهد.

دشمنی حریف از یک طرف و اهانت او از طرف دیگر، و مهم تر از همه، بر باطل بودن او دست به دست هم می دهند تا آدمی هر چه زودتر سر از تن او جدا کند و دل دوستان خدا را شاد نماید و خود را از شرّ دشمن خلاص گرداند. اما چنین برخوردی کار کسی است که به این امور توجه دارد، نه علی بن ابی طالب علیه السلام که اصلاً عنایتی به این مسائل ندارد. او تنها به رضایت معبود توجه دارد و «اخلاص عمل» در راه معبود.

به همین دلیل، تاریخ چنین واکنشی را جز از علی علیه السلام سراغ ندارد؛ زیرا لازمه چنین برخوردی پشتوانه ایمانی و دینی قوی به قوّت امیرالمؤمنین لازم دارد که فقط او از چنین پشتوانه ای برخوردار است.

آدمی در این لحظات، تا چیزی نبیند نمی تواند شمشیر بیندازد. تا محو در وجه اللّه نباشد، نمی تواند از وجه الناس جدا گردد و در کار خود جز وجه اللّه را دخیل ننماید. سخن از دین است، نه دانستن. فاصله دیدن و دانستن بسیار است. می دانیم «اخلاص» یعنی چه، «قربة الی اللّه» بودن یک عمل یعنی چه، اما شهودِ این تقرّب چیز دیگری است. آگاهی به تقرّب با قرار گرفتن در حریم قرب فاصله زیادی دارد. بدین دلیل، مولوی می گوید:

آن چه دیدی بهتر از پیکار من تا شدستی سست از اشکار من؟ آن چه دیدی که چنین خشمت نشست تا چنان برقی نمود و باز جست؟ آن چه دیدی برتر از کون و مکان که به از جان بود و بخشیدیم جان؟

تا برتر از کون و مکان دیده نشود، نمی توان از اعمال کون و مکانی صرف نظر کرد. آگاهی به حق غیر از رؤیت حق است. دیگران اگر خیلی تکامل یابند از حق آگاه می شوند، اما علی بن ابی طالب علیه السلام می فرماید: من حق را می بینم، آن را به من نشان می دهند. چون می بینم، هرگز شک نمی کنم: «ما شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ اریتُهُ»؛(4) از وقتی حق را به من نشان داده اند در آن شک نکرده ام. او به آنچه می بیند یقین می کند؛ یقینی که از دیدن حاصل شود یقینی کامل است و دیگر کم و زیاد نمی شود.

به همین دلیل، فرمود: «لَوْ کُشِفَ الْغِطاءُ ما ازْدَدْتُ یَقینا»؛(5) اگر پرده کنار رود بر یقین من افزوده نخواهد شد. اگر پرده های چشم ها کنار روند و آنچه به چشم دل دیده می شود به چشم سَر نیز دیده شود، در یقین من اثری ندارد؛ زیرا من کسی نیستم که تابع چشم سَر باشم؛ چشم سر من تابع چشم دل من است، و دل من تا نبیند ایمان نمی آورد.

و فرمود: «ما کُنتُ اَعْبُدُ رَبّا لَمْ اَرَهُ»؛(6) من کسی نیستم که خدای نادیده را پرستش کنم.

وقتی سؤال می شود که آیا به چشم سَر خدای را می بینی؟ جواب می دهد: نه، بلکه به چشم دل.

البته چشم سَر گاهی در اثر تأثیر از چشم دل و تکامل در پرتو، امور غیبی را می بیند. آنچه خیلی ها حتی به چشم دل نمی توانند ببیند، انسان کامل به چشم سَر می بیند.

چشم تو ادراک غیب آموخته چشم های ناظران بردوخته علی علیه السلام؛ نور هدایت

هدایت در انسان معصوم، ارتباط او با عالَم نو و حقیقت نورالانوار است که حضرت احدیّت باشد: «اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَالارْض.»(نور: 35)؛ اما هدایت در غیر معصومان در انعکاس و بازتاب نور از انسان نورانی است. افراد غیر معصوم تحمّل مواجهه با نور محض را ندارند، بلکه باید با برگشت نور از وجود معصوم بر وجود آن ها منوّر شده، هدایت گردند.

آن چه دیدی که مرا زان عکس دید در دل و جان شعله ای آمد پدید؟

نکته دیگر اینکه هدایت تنها با نور حاصل می شود، نه با لفظ. الفاظ و ادلّه حداکثر کاری که می کنند این است که آدمی را قانع ساخته، مطیع می گردانند. اما هدایت و رشد و حرکت در مسیر کمال، فقط در پرتو نور هدایت است: «وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورا فَما لَهُ مِنْ نُور» (نور: 40)؛ و هر که را خدا برایش نوری قرار ندهد، هیچ گونه نوری نخواهد داشت.

از تو بر من تاخت چون داری نهان می فشاند نور چون مه بی زبان.

انسان کامل هدایتگر است؛ چه با زبان و چه بی زبان. همان گونه که ماه بدون سخن، نورش به همگان می رسد و راه را به همه نشان می دهد و با شکل پذیری خود، زمان را به مردم می نماید. برخورد انسان کامل و واکنش های او در حالات گوناگون، هدایتگر است، اما چون همگان این قدرت را ندارند که بدون گفت و شنید حقیقت را دریابند، به سخن آمدن وی، هدایت را آسان تر می کند.

لیک اگر در گفت آید قرص ماه شب روان را زودتر آرد به راه از غلط ایمن شوند و از ذهول بانگ مه غالب شود بر بانگ غول ماه بی گفتن چو باشد رهنما چون بگوید شد ضیا اندر ضیا؟

در جای دیگر، مولوی، امام علی علیه السلام را به خورشید تشبیه کرده است که نورش از خودش می باشد، ولی ستارگان دیگر نورشان از خورشید است. انسان کامل خورشید است و عارفان و سالکان و عالمان الهی همه ستارگان آسمان ولایت اند.

از جهت دیگر، خورشید بر بسیاری از چیزها تأثیر مستقیم دارد و در چیزهای فراوانی هم تأثیر غیرمستقیم. امام همانند خورشید است؛ بعضی ها را مستقیما هدایت می کند و بعضی ها را غیرمستقیم؛ همان گونه که نور خورشید در جنین انسانی، تأثیر غیرمستقیم دارد، ولی در خود انسان تأثیر مستقیم. گفت:

گفت: فرما، یا امیرالمؤمنین تا بجنبد جان به تن در چون جنین چون جنین را نوبت تدبیر او از ستاره سوی خورشید آید او چونک وقت آید که گیرد جان جنین آفتابش آن زمان گردد معین این چنین در جنبش آید زافتاب کافتابش جان همی بخشد شتاب از دگر انجم به جز نقشی نیافت این چنین تا آفتابش بر نتافت از کدامین ره تعلّق یافت او در رحم با آفتاب خوب رو؟ از ره پنهان که دور از حسّ ماست آفتاب چرخ را بس راه هاست. علی علیه السلام؛ مظهر شجاعت و مروّت

شجاعت آن گاه سازنده و ارزشمند می شود که همراه مروّت باشد. در غیر این صورت، مساوی با بی باکی خواهد بود که مختصّ انسان نیست، بلکه بعضی از حیوانات نیز بی باکند و از چیزی نمی ترسند. انسان های بی باک و نترس زیادند، اما انسان های شجاع، که مروّت پشتوانه شجاعت آن هاست، اندک.

«مروّت» از ماده «مرؤئت» به معنای «مردانگی» است. مردانگی غیر از مرد بودن است. چه بسیارند مردهایی که مردانگی ندارند، و چه بسا زنانی که صفت مردانگی دارند. علی علیه السلام در شجاعت، شیر ربّانی است، شجاعت از ربّانیت او ناشی می شود، ربّ او پشتوانه شجاعت اوست. به همین دلیل، فرمود: اگر انس و جن علیه من بسیج شوند، پشت مرا نخواهند دید. یعنی من کسی نیستم که کثرت دشمن باعث شود به دشمن پشت کنم و فرار نمایم؛ زیرا راه من راه خدا و کار من برای خداست و برگشتن از چنین راهی با حرکت در مسیر ربّانیت سازگار نیست.

در مروّت، حقیقتا برای ما قابل شناخت نیستی. جز تو کسی نمی داند و نمی تواند کاملاً بداند که در مروّت چه جایگاه عظیمی داری. اما همین قدر می دانیم که:

در مروّت ابر موسایی به تیه کز وی آمد آب و نان بی شبیه.

ابر رحمتی که بر سر قوم حضرت موسی علیه السلام بود و همه نیازهایشان را برمی آورد، اکنون آن ابر رحمت تو هستی، با این تفاوت که رحمت تو دایمی است، اما ابر رحمت حضرت موسی علیه السلام تا چهل سال بیشتر نبود؛ زیرا تو ابر رحمت دین هستی که تا قیامت دوام دارد. بنابراین، تو نیز تا قیامت دوام خواهی داشت.

امّت احمد که هستید از کرام تا قیامت هست باقی آن طعام. مقام علی علیه السلام و ظرفیت محدود انسان

درک کلام حضرت علی علیه السلام ظرفیت علوی لازم دارد. به دلیل آنکه ما همه ظرفیت های محدودی داریم، یقینا نمی توانیم به عمق کلام مولی پی ببریم. بنابراین، نمی توان توقّع داشت که آنچه را علی علیه السلام دیده است بازگوید؛ زیرا بسیاری از دیدنی ها قابل گفتن نیستند. و همه دیدنی ها را به همه کس نمی توان گفت.

یکی از علل درددل حضرت مولی با

/ 0 نظر / 62 بازدید